تبليغاتX



یونای من
دوستان عزیزم و مامانی یای مهلبون.ما دیگه فقط اوون یکی وبلاگمون لو آپ موتونیم.تشلیف بیالیید اونجا خوشحال میشیم.ولی اگه اون یکی وبلاگمون بلاتون وا نمیشه  لطف بوتونید و لوی همین پست بلای مامان لیلی کامنت بذالید . البته آدلسه اینجا لو هم داشته باشید که اگه بازم مشکلی بلای اون یکی وبلاگمون پیش بیاد ما میاییم اینجا وبازم اینجا لو آپ موتونیم. 

آدرس دیگه وبلاگ یونای من:

http://youna.persianblog.ir/

+ نوشته شده در  جمعه 9 آذر1386ساعت 11:3 بعد از ظهر  توسط یونا, مامان لیلی و بابا سعید  | 

مامانی قربونت بره که ۲ روزه صبحها بیدار میشی و با اشک میبرمت پیش پرستار.صبح ها به زور از بغل بابا سعید میایی بیرون و به زور میایی پیش مامان لیلی بیچاره.آخه من چه گناهی کردم که من باید شما گل پسرم رو برسونم پیش پرستار که صبح ها شما اینو بفهمی و از من بدت بیاد.پسرکم یه دنیا دوستت دارم.الهی من قربون اوون دونه دونه اشکات برم.پسر گلم.شما اینقدر آقایی یا به قول خودت (آغا)یی که گریه بیدلیل نمیکنی و همیشه لبای قشنگت پر از خنده است.مامانی فدای اوون مامانی گفتنت بشه.مامانی فدای اون چشمای قشنگت بشه.فدای اون لپات بشه که صبحها قطره های اشک رو یکی یکی از روش پاک میکنم.پسرکم مامانی شرمنده است که نمیتونه همیشه پیش شما باشه.عزیز دل مامان منو ببخش...

این عطر بابا سعیدمه که دستمه و همش میگفتم در در که درشو برام وا بوتونن و الان دیگه خودم یاد گلفتم و درشو وا موتونم.مدلمه همه چیزو زود یاد میگیرم.

نفسم

کسی نیست منو ددهی جایی ببره.آخه حوصلم سر رفته.چه بوتونم؟؟؟

اینم از کارهای مهندسی منه.همش میارمشون بیرون که سی دی و دی وی دی بذالم .

اینجا هم ربه ژب زدم که کشنگتر بشم.ولی نمیدونم چلا مامان لیلی اینجولی شد وقتی دیدم.مگه کشنگتر نشدم؟بعدشم ربه ژبه رو انداخت تو آکال(آشغال).این دومین ربه ژبیه که بعد از استفاده من مامان لیلی میندازه تو آکال.اسراف موتونه.حیفن آخه.

ربه ژب زدم كه كشنگتر بشم.

جدیدا یاد گلفتم هر چیزی رو که میبینم و خوشم میاد میگم: چیه ه ه ه ه؟؟؟

چيه ه ه؟

تی رو از بالکن آوردم و دارم به مامان لیلی کمک موتونم.

به مامان ليلي كمك موتونم

این رو هم ازتو کابینت پیدا کردم و میخوام باهاش گردگیری بوتونم.

گرد گيري موتونم

+ نوشته شده در  دوشنبه 5 آذر1386ساعت 11:40 قبل از ظهر  توسط یونا, مامان لیلی و بابا سعید  | 

بابا سعید داشت به فلفل یاد میداد که اسمشو بگه.

بابا سعید:پسرم اسمت چیه؟بگو یونا.

یونا:ایننه

بابا سعید:اسمت چیه پسرم؟یونا.آقا یونا.اسمت چیه؟

یونا:آغا

بابا سعید:آقا نه پسرم .یونا.....آقا یونا

و تا الانم که از فلفل میپرسیم اسمت چیه؟میگه آغا و بعد که میگیم بگو یونا میگه ایننه.

يونا : پرت پرت

معني:بريم تو اتاقش. سر استخرش. و توپ كوچولوها رو با هم يكي يكي پرت كنيم تو استخر(بازي بازي).

با وجود فلفل ريز كنترل تلوزيون هيچ وقت كنارش نيست و براي پيدا كردن كنترل بايد از يونا بپرسيم پسرم كنترل كو؟و يونا خان سريع كنترل به دست از تو اتاق يا آشپزخونه يا...مياد.

فلفل خان ديگه تو همه كارهاي ريز و درشت خونه دخالت دارد.تا ميبينه دارم غذا درست ميكنه سريع مياد.

فلفل:اووم اووم.

من: چي ميخواي پسرم؟

به جا قاشقي اشاره ميكنه يا خودش ميره از كشو قاشق چوبي رو مياره.

فلفل:أيي(علي)يعني بلندم كن.

فلفل: اووم اووم مم مم.يعني ميخوام غذا رو هم بزنم.

وقتي چيزي رو بدون درپوش ميذارم تو ماكروفرفلفل به در پوش اشاره ميكنه و ميگه اووم اووم در در.ميگم درشو بذارم روش؟سرشو تكون ميده و ميگه عاه.

ظرفي كه توش ژله درست كرده بودم و تمام شده بود گذاشته بودم تو ظرفشويي و توشو آب ريخته بودم كه بشورمش.فلفل ديدش و بهش اشاره كرد و گفت ژه ژه.گفتم ژله ماماني؟گفت عاه

به كامپيوتر و شكلات ميگه كاكا.

با مامان اينا كه صحبت ميكنم و ميزنم رو اسپيكر ذوق زده ميشه و به در اشاره ميكنه و ميره كنار در و ميگه آننه آننه(خاله آني).قربونش برم صداشونو ميشناسه.البته به خاله نيلانش و مامانم هم ميگه اننه.

۳ شنبه شب خونه هستي كوچولو اينا بوديم.من طبق تجربه چند تا از اسباب بازي هاي يونا رو با خودم برده بودم كه باز هم نتيجه نداد.آخه هستي وروجك نه ميذاشت يونا به اسباب بازي هاي خودش دست بزنه نه اسباب بازي خود يونا.هر چي رو يونا دست ميزد ازش ميگرفت.نميشد يه لحظه يونا رو تنها بذارم كه هستي خانم يا هلش ميداد و مينداختش رو زمين يا كتكش ميزد.يونا خان هم دردش ميگرفت و گريه ميكرد ولي اصلا به دل نميگرفت و ميگفت هشتي هشتي و باز دوست داشت با هستي بازي كنه.جالبه كه اولش كه رسيديم يونا اسباب بازي هستي رو بر داشت و هستي ازش گرفتش.بعد من اسباب بازي هاي يونا رو از كيفم درآوردم و دادم به يونا و يونا تا از من گرفتشون دادشون به هستي.قربون دل مهربونت بره مادر.عزيزه دلم.پسرم خيلي خوش قلبه به خدا. ولي دوست دارم بتونه خودش از خودش دفاع كنه آخه نميشه بين بچه ها رفت و من طاقت ديدن اشكهاي قشنگشو ندارم.

پ.ن.۱:

ماست خوردن به روش یونا فلفلی:

ماست خوري به روش  يونافلفلي

پ.ن.۲:

یونا خان ۳ آذر ۱۳۸۵:

نفس مامان

پ.ن.۳:

به فلفل خان برای مدت کوتاهی به زور(بنا به توصیه بزرگان)پستونک دادیم ولی اصلا دوست نداشت و پرتش میکرد بیرون و در نتیجه اصلا پستونک نخورد.

 

+ نوشته شده در  شنبه 3 آذر1386ساعت 10:56 قبل از ظهر  توسط یونا, مامان لیلی و بابا سعید  | 

وقتی مامان لیلی کوچولو بود

وقتی بابا سعید کوچولو بود

و ... یونا کوچولو

+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 آبان1386ساعت 11:29 قبل از ظهر  توسط یونا, مامان لیلی و بابا سعید  |