تبليغاتX



یونای من
سلام .فلفل كوچولو ديگه قدش به كابينت ميرسه و هر چيزي روي اون باشه ميگيره .پياز ريز كرده بودم تو ظرف روي كابينت . ظرفو كشيد و همه پيازها ريختن كف آشپزخونه.ديگه وسايل رو با فاصله از لبه ميذارم و تو فكرم كه وسايل تزييني رو از روي كابينت جمع كنم.آخه ميترسم بندازه روي خودش قربونش برم.

خاله آني كه اينجا بود فلفل از رو تخت بلند شد و گفت أه ه ه (يا علي)و رفت از تخت پايين.گفتم: كجا فلفلي ؟گفت:آننه. گفتم خاله آني اينجا لالا كرده ببين.نگاه كرد آني رو ديد بعد يادش اومد كه بابا سعيد تو اتاق نيست براي فرار از خواب مثل موش سرك كشيد تو هال ( بابا سعيد تو هال بود) و گفت:تهيد (سعيد)داللي... .

بهش ميگم يونا دستمال يا چيز ديگه روبده ماماني. بهم ميده و كلي كيف ميكنه.
ديروز رضا و رزا و مامان گلشون از راه اداره اومدن خونمون و فلفل كلي سرگرم شد. دست خاله سهيلا جون درد نكنه.

اين عكس پارساله در چنين روزي.باورم نمیشه فلفل کوچولو پارسال تو بغل بچه ها و امسال پا به پاشون بدو بدو و بازی میکنه.آقا کوچولوی مامان دوستت دارم خیلی زیاد.الان اگه صدام رو میشنید سریع دستاشو نانای میکرد و میگفت نانای.آخه فلفل این آهنگ کامران و هومن رو خیلی دوست داره.قربونش برم صبحها که میبرمش پیش پرستار مثل پنبه نرم تو بغلم خوابه.به پاکی و معصومیت فرشته ها.ظهر که میرم دنبالش شیطون و خوردنی.با لبخند میام جلوم و شروع میکنه به بلبل زبونی.نانای...دده...ده ده (در)و هر چی میبینه میگه.بعدم از راننده نانای میخواد.قربونش برم گرفتاره تا برسیم خونه و بعد هم دوچرخه پارکینگ و... و... و... .

خدای مهربون شکرت.به خاطر این بهانه زیبای زندگی شکرت.نمیدونم به چه زبونی از خدا تشکر کنم.یونا معنی واقعی زندگی است برای من. خنده هاش. کارهاش.أ هه گفتنش وقتي ازم چيزي ميخواد.و... و... و... .

يونا و رضا و رزا ۳۰ مهر ۱۳۸۵

يونا ,رضا و رزا

فردا تولد مامان گلم است.

ماماني مهربون و فداكارم تولدت مبارك.انشالله هميشه سلامت و تندرست باشي.

مامان گلم دوستت دارم و از راه دور دستاتو ميبوسم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 مهر1386ساعت 4:19 بعد از ظهر  توسط یونا, مامان لیلی و بابا سعید  | 

قربون پسر گلم برم که چهارده ماهه شده.پسرکم چهارده ماهگیت مبارک.

عزيز دلم 14 ماهگيت مبارك

خیلی رفتاراش عوض شده.متوجه صحبتامون میشه و با سر و کلماتی که بلده جواب میده.وقتی ازش یه چیزی میپرسم مثلا میگم فلفلم غذا میخوری؟سرشو به علامت مثبت تکون میده و میگه عا.یا بهش میگم پسر خوبی باشی بعد از ظهر میریم پارک.باشه؟سرشو به طرف شونه اش خم میکنه و میخنده.وقتی به چیز خطرناکی دست میزنه و میخوام از دستش بگیرم میگه نه نه نه ... .

قربون نيم رخت برم من

شبها تو میدان ۵ نخل چراغ و فواره های آب روشن هستن ولي روزها خاموش میکنن و آب رو هم میبندن.فرقی نمیکنه که چه موقع باشه میدان پنج نخل رو میشناسه و از کنارش که رد میشیم میگه آببه و بهش اشاره میکنه.جالبه دیشب روی پاهام خوابیده بود ولی از اونجا که رد شدیم گفت آببه.نمیدونم از کجا متوجه شد؟حدس میزنم تابلوهای اونجا رو هم میشناسه.

یه تابلو تبلیغ مایع پینار سر پاساژ مرو هست که عکس یه گربه روشه. تا ماشینو پارک میکنیم دنبالش میگرده و میگه میو.

موش موشي نازم

ديروز خاله آني رفت كه جاش خيلي خاليه.يونا تمام خونه رو ميگرده دنبالشو ميگه آننه آننه.فلفل به خاله آني ميگه آننه.البته اگه بگيم بگو آني ميگه آني ولي وقتي خودش ميخواد صداش كنه ميگه آننه.

خاله آني براش يه ببعي خوشگل آورد كه يونا خيلي دوستش داره.از كنار ببعييه كه رد ميشه سرشو تكون تكون ميده و ميگه بع.. ع... ع...بع.. ع... ع...

يونا و ببعي

يونا و سوغاتي خاله آني

پنج شنبه رفتيم پارك زيتون و ديشب هم با رضا و رزا و مامان و باباي گلشون رفتيم پارك ساحلي كيان پارس كه به فلفل خيلي خوش گذشت.

پارك زيتون

ديشب داشتم لباس از تو ماشين مياوردم بيرون فلفل هم وارد ماجرا شد و لباسها رو يكي يكي مياورد بيرون و ميگذاشت تو سبد.وقتي تمام شد گفتم آفرين پسرم دستت درد نكنه كه به مامان كمك كردي.يه سر قشنگي تكون داد و خنده اي كرد كه دلم رفت.ولي تشويق ها هميشه دردسر سازن چون فلفل لباسارو بر ميگردوند تو ماشين كه بيرونشون بياره و من تشويقش كنم... .

در ادامه پست قبل طبق پیشنهاد خاله پرستو جان یه سطل زباله بدلی گذاشتم.فلفل درش رو برداشت توشو نگاه کرد بعد بلندش کرد و از سر راهش بردش کنار و رفت سر سطل زباله واقعی.گفتم شاید توش خالی بوده خوشش نیومده.یه مقدار دستمال تمیزو مچاله کردم و گذاشتم توش.این بار فلفل باز درو برداشت توشو نگاه کرد.دستمالها رو آورد بیرون و انداخت روی زمین بعد بلندش کرد و گذاشتش کنار و باز رفت سر سطل اصلی.

اينم فلفل كه سطل زباله واقعي رو آورده تو هال(زباله ها رو برديم بيرون و قبل از گذاشتن كيسه جديد):

فلفل و سطل زباله

و باز در ادامه ۲ پست قبل و پستهای قبلی:عکس فلفل و دوچرخه خودش و فلفل و دوچرخه پارکینگ که فلفل خیلی زیاد دوستش داره رو گذاشتم.به نظر شما چرا فلفل دوچرخه پارکینگ رو بیشتر دوست داره؟راستی بچه ها با این توپه هم که تو عکس افتاده فوتبال بازی میکنن و فلفل این توپ رو به توپهای تمیز و قشنگ خودش ترجیح میده و دوستش داره.

فلفل و دوچرخه خودش:

يونا و دوچرخه خودش

فلفلي نفس مامان

فلفل و دوچرخه پاركينگ:

پسركم نميدونم درباره اين دوچرخه چه توضيحي بدم.

+ نوشته شده در  شنبه 28 مهر1386ساعت 3:55 بعد از ظهر  توسط یونا, مامان لیلی و بابا سعید  | 

خاله آنی امروز میاد و تا جمعه پیشمون میمونه.

فلفل دیشب ۲ به زور خوابید.یعنی به زور خوابوندیمش.ساعت ۱۲.۳۰ یه صدایی از بیرون اومد  میگه: عشیا(عرشیا).گفتم قربونت برم من . نصفه شبی چه عشیایی چه چیزی.ما فردا باید ۶ صبح بیدار شیم.آخه ۷.۳۰  صبح باید سر کار باشیم... .

خلاصه تا دیر وقت گرفتار حمل و نقل وسایل بود.بابا سعید سطل زباله رو از بالکن به آشپزخونه برگردوند چون میگفت لازم میشه.فلفل هم n بار درشو باز کرد و رفت سراغش.آخر سر هم بابا سعید زباله رو برده بود بیرون و سطل خالی رو گذاشته بود که توش کیسه زباله بذاره.دیدم فلفل سطل به دست اومد تو هال.خاله پرستو جون این نظر رو داده گذاشتم ببینید به درد مامانهایی میخوره که نینی یاشون سطل زباله دوست هستن:

در مورد سطل آشغال: یه سطل و پلاستیک مشابه (حالا اگه نبود فقط یه پلاستیک سفید) بذارین در مراحل بعدی به دردتون میخوره مثلا برای گرفتن شیشه ...یکی از دوستامون تو 2 سالگی بچه اش این کارو میکرد : به بچه گفته بودن شیشه بده نباید دیگه بخوری باید بندازیش سطل آشغال ... بچه هر دفعه (با اکراه) شیرشو تو شیشه میخورد شیشه رو مینداخت سطل آشغال بدلی ... خونه ماهم اومده بود میخواست بندازه درنتیجه ما هم یه سطل آشعال بدلی داشتیم.

خاله پرستو جون ممنونم.حتما امتحان میکنم و نتیجه رو میگم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 مهر1386ساعت 12:17 بعد از ظهر  توسط یونا, مامان لیلی و بابا سعید  | 

دیروز که از اداره اومدم قرار بود صبح بابا سعید دوچرخه کذایی پارکینگ رو قایم کنه که باز ما گرفتار نشیم ولی متاسفانه باز بچه ها آورده بودنش بیرون و من و فلفل که رسیدیم خونه فلفل یه دور زد و سریع پیداش کرد.اصلا به ذوق این دوچرخه وارد پارکینگ میشه.ما باز نزدیک نیم ساعتی پایین بودیم و فلفل خان هان نان بازی کرد.منم خسته با کیف خودم و ساک فلفل و سر درد و ...  نظاره گرش بودم.بعد که با سختی بردمش بالا دختر کوچولوی  همسایه روبه رویی و مامانش  رو دید و اشاره و اووم اووم.گفتم پسرم بریم خونه مامانی خستس.آخه میدونستم که اونجا هم نمیمونه.یه بار رفت و با گریه برگشت خونه.متوجه شدم تو خونه اونا یه چیزی میخواد.خانم همسایه بغلش کرد و بردش تو خونه و فلفل مستقیم با اشاره بردش بالای هود رو نشونش داد.بله فلفل کوچولو از اوون دفعه که رفته بود اونجا یادش بوده که اونا جایزه های تو شانسی یاشونو اونجا میذارن (بهش داده بودن بازی کرده)و جایزه شانسی میخواسته.یه دونشو دادنش و فلفل اومد سراغ من.منم ازش گرفتم آخه عادت میکنه از خونه بقیه چیز برداره.خلاصه موفق شدم در خونه خودمون رو وا کردم و رفتیم تو.یادم اومد که چند روز پیش براش یه شانسی گرفته بودم ولی بازش نکرده بودم کلی تو کیفام گشتم ولی پیداش نکردم فکر کنم از خستگی بود.گفتم حتما تو خیابون از دستش افتاده.دلم نیومد باز با دقت گشتم و تو جیب کیفم پیداش کردم و دادم بهش و خلاصه با هم بازش کردیم که توش یه لاک پشت کوچولوی کوکی بود.خیلی خوشحال شدم که یه سوژه جدید برای ۲ دقیقه فلفل پیدا کردم.از قبل کلی شانسی داشت ولی قربونش برم زود دلشو میزنه و خرابشون میکنه.تو این ۲ دقیقه سریع رفتم لباسامو عوض کنم که دیدم بلند شد و مستقیم رفت تو آشپزخونه سر سطل زباله و در سطل رو باز کرد نایلون دور لاک پشته رو انداخت توش و در رو بست.کلی قربون صدش رفتم و تشویق که آفرین پسرم که زباله رو میشناسی و میندازی دور... .البته چه اشتباهی کردم چون سوژه جدید فلفل سطل زباله شد و تا آخر شب هر چی دستش میرسید می ریخت اوون تو.بسته عدس سبز و قاشق و ... .البته مجبور شدم جای سطلو عوض کنم و ببرم تو بالکن.خلاصه غذا گرم کردم که بخورم شروع کرد به به گفتن و نق زدن و گریه خواب(خواب ده دقیقه ای معروف یونا). به به دادمش و خوابوندمش و بعد  غذامو سرد  خوردم چون دیگه حوصله گرم کردنش نداشتم.

عاشق پمپرز کثیفشه.تا عوضش میکنم زود برش میداره و دوست داره با چسبش بازی کنه و بازش کنه.وقتی یه دونه تمیز میدمش میندازه و اصلا نگاهشم نمیکنه. علتش چیهنمیدونم... .

بعد از ظهر با خودم گفتم شاید فلفل چون اوون دوچرخه کذایی پایینه خوشش میاد.لباس تنش کردم و با دوچرخه خودش بردمش پایین.تو کوچه و پارکینگ دورش دادم ولی اصلا لذت نمیبرد و انگار حواسش جای دیگه بود.بعد میخواست از دوچرخه اش بیاد پایین.آوردمش پایین با سرعت شروع کرد دور حیاط چرخیدن و دوچرخه کذایی رو پیدا کرد و خنده و ذوق شروع به هل دادنش کرد.بعد هم پسر یکی از همسایه ها اومد و یونا سوار بر دوچرخه کذایی و اوون دور حیاط میچرخوندش.منم کنار دوچرخه یونا ایستاده بودم و نگاشون میکردم

شب هم مثل شبای قبل تا ۱ بیدار بود و به زور خوابوندمش و خودم هم بیهوش شدم.تا بعد... .

  فلفل كوشولو :۲۴/۰۷/۸۵

فلفل پارسال در چنين روزي

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 مهر1386ساعت 9:54 قبل از ظهر  توسط یونا, مامان لیلی و بابا سعید  | 

کم کم دارم نگران میشم.نمیدونم در برابر فلفل چه رفتاری داشته باشم.آخه خیلی شیطون و کار خراب کن شده.اگه اینجوری ادامه بده ... .کوچولو هم هست.نمیشه دعواش کرد.اینقدر هم عزیز کار خرابی میکنه که آدم دلش نمیاد چیزی بگه بهش.

دارم ماست میخورم که سیب زمینی خام از آشپز خونه آورده میندازه تو کاسه ماستی .

مامان که اینجا بود یه پارچه طرح ترمه که از اصفهان گرفته بودم رو میز توالتم انداخته بود.لبه های ترمه آویزون بود.فلفل خان گرفت کشیدش که تمام وسایل با سر و صدا ریخت پایین.مامان در مرحله بعد پارچه رو بدون لبه پهن کرد و باز فلفل کشیدش و وسایل ریخت پایین.مرحله سوم مامان وسایل رو میز توالت رو جمع کرد و فقط ترمه رو گذاشت و من باز ترمه رو کف اتاق دیدم.

صبح که میخوام برم اداره باید بگردم ببینم فلفل هر چیزیم رو کجا برده انداخته.کرمم تو اتاق فلفل پیدا میکنم و دستمال زیر تخت فلفل و ... .اگه در کمد باز باشه وسایل تو کمد رو همه میاره بیرون.اسباب بازی یاشو از اتاق میاره بیرون و میندازه تو هال و اصلا باهاشون بازی هم نمیکنه.ظرفها رو از کابینت بیرون میاره و ... .

یه بار  پشت دستش یه ذره کرم زدم که خودش بماله دستاش.مرتب همون کرم رو میاره میده دستم و میگه ده ده ده ده ... که درش رو وا کنم و براش بزنم.

یاد گرفته به بابا سعیدش میگه تهید(سعید).البته هنوزم با بابایی گفتن خودشو لوس میکنه.

اصلا نمیشه با یونا سر یه سفره غذا خورد.ظرف فلفل خالی میشه و با قاشق و دست همه چیز رو قاطی میکنه... .

باورتون نمیشه هر وقت با هم میریم تو بالکن این مراحل رو داریم: تی رو برمیداره میبره تو هال میذاره بعد میاد تو بالکن چند تا گیره لباسی بر میداره میبره کناره تی میذاره و بعد با تی میاد تو بالکن و تی رو تو بالکن میذاره و دوباره میبره تو هال و ... .اگه دمپایی باشه اونم همینجوری میبره تو هال و میاره تو بالکن و اگه اجازه بهش بدیم n بار اینارو جابه جا میکنه.همش دوست داره وسایل رو جابه جا کنه.بچه ام تو کار حمل و نقله.

عاشق دمپایی فروشی تو زیتونه(زیتون اسم خیابونمونه).روبروش میایسته و دمپایی ها رو نگاه میکنه و اشارشون میکنه.پو... پو... .دیگه از آقای دمپایی فروشه خجالت میکشیم چون اینقدر ایستادیم روبه رو دمپایی ها که من و سعید و یونا رو میشناسه.

وقتی میخواد چیزی براش وا کنیم پشت سر هم میگه: ده ده ده ده... .

میخواد براش کاری انجام بدیم میگه اوم اوم و راه میوفته.پشت سرش هم نگاه میکنه ببینه داریم میریم پشت سرش یا نه.

وقتی از یه آهنگی خوشش میاد ایتقدر قشنگ میخونه باهاش.جالبه اگه آهنگ تنها باشه و خواننده نخونه دوست نداره.اینقدر بهمون میگه میگه نانای نانای...  و نی نای نای میکنه با دستش که خواننده شروع کنه به خوندن.اونوقت اگه از شعرو آهنگ خوشش بیاد میخونه و میرقصه.اگه نه که باز یه ریز میگه نانای نانای و با دستش نی نای میکنه که آهنگو عوض کنیم.

خاله نیلانش با موبایل براش آهنگ میگذاشت.موبایلو میده دستمون و میگه نانای.فلفل همش تو موسیقی و از این حرفاست.جالبه که آهنگی که خاله نیلان براش میگذاشته رو میخواد و دوست داره و میشناسدش.جالب اینجا که دیروز گوشیم زنگ خورد و با تعجب دیدم فلفل زنگشو عوض کرده و آهنگ خاله نیلان شده زنگ گوشیم.شانس آوردم تو اداره نبودم.اینقدر که فلفل خان با گوشی من بازی میکنه.گوشی اسباب بازی داره ولی اصلا نگاهشم نمیکنه.

دوچرخه تو پارکینگ دوباره پیداش شده.(تو پستهای قبلی نوشته بودم که یونا خیلی دوچرخه تو پارکینگ رو دوست داشت و مامان عاطی براش دوچرخه خرید).بله ه ه ه.فلفل بازم میره با اشتیاق دوچرخه تو پارکینگو جابه جا میکنه.دیروز که از اداره برگشتیم فکر کنم نیم ساعت پایین بودم که فلفل با دوچرخه بازی کنه.قربونش برم دوچرخه خودش خیلی قشنگتر و نوتر و جدیدتره ولی عشق این دوچرخه تو پارکینگ از سرش در نمیره.

به پارک میگه پا.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 مهر1386ساعت 3:52 بعد از ظهر  توسط یونا, مامان لیلی و بابا سعید  | 

دیشب لفتیم شام بگیلیم تو لاه که بلمیگشتیم بازم پالک دیدم.آخه پالک نزدیک خونمونه.بازم اینکدل گوم گوم کلدم و اشاله و ... .که بلدنم پالک و بازم خیلی زیاد بهم خوش گذشت.بادتنک سه تایی هم خلیدم.بابا سعید به آقای بادتنکی گفت یه اشتلاک بهمون بده ما لوزی یه بادتنک سه تایی میبلیم بلامون نگه دال.خوشم اومد.دو تاشونو همونجا تلکوندم.یکیشو آولدم خونه.لاستی متتجه شدم من اشتباه میگفتم عشه هی(عرشیا).دلستش عشیاست از دیشب تا حالا دیگه نمیگم عشه هی میگم عشیا.فکل بوتونم دیگه بزگ شدم.

املوزم لو تخت مامانی اینا لالا کلده بودم.بیدال شدم دیدم کسی پیشم نیست.نه گلیه کلدم نه چیزی.آلوم بلند شدم لفتم تو هال دیدم کسی نیست.بعد لفتم تو اتاکه کامپیوتل دیدم مامان لیلی و بابا سعید اونجان.باولشون نشد که من اینکدر بی سرو صدا اومدم.اینکدر ذوق زده شدن و بوسیدنم.منم خودم لو لوس کلدم بلاشون .

+ نوشته شده در  شنبه 21 مهر1386ساعت 12:43 بعد از ظهر  توسط یونا, مامان لیلی و بابا سعید  | 

سلام موتونم.چهال شنبه با هستي اينا لفتيم دده و پالك و ... .همش به هستي ميگفتم عشه هي(عرشيا).فكل ميكلدم همه ني ني يايي كه با من بازي موتونن عشهي هستن.تو پالك بادي متتجه صندلي يا شدم و گفتم بهتله بلم اونا لو جابه جا بوتونم.انگالي از جابه جا كلدن اونا بيشتل از بازي تو پالك بادي لذت ميبلدم.ولي مامان ليلي و بابا سعيد از اين كالم خوششون نيومد .

كمي سلما خولدم.پنج شنبه بلدنم دوتور.از اونجا كه بلميگشتيم پالك لو ديدم و اينكدر بهش اشاله كلدم و پافشالي و اينا كه مجبول شدن ببلنم بازي.اونجا هم مثل هميشه بادتنك سه تايي گلفتم.از يكياش خوشم نمياد.هل سه تاشونو هم  همونجا تلكوندم.بعد با گليه آولدنم خونه.آخه من دوست داشتم تا صبح تو پالك بمونم و بازي بوتونم.وقتي حوصلم سل میله لباس دده هي بابا سعيد يا مامان ليلي لو ميبلم ميدم بهشون كه بپوشن و ميگم ددده.

بهشون كمك موتونم.هل چي ميگن بيال بلاشون ميبلم.

بلاخله یاد گلفتم شیل آبسلکن لو فشال بدم و ازش آب بلیزم.ولی نمیدونم چلا مامان لیلی و بابا سعید زیاد از این کالم خوششون نمیاد و میان سلمو به یه کاله دیگه گلم موتونن.

 

+ نوشته شده در  جمعه 20 مهر1386ساعت 5:49 بعد از ظهر  توسط یونا, مامان لیلی و بابا سعید  | 

مامان و بابای عزیزم امروز رفتن.همیشه همینجوریه اومدنشون خوبه ولی رفتنشون... .کاش میشد پیش هم بودیم.فاصله خیلی بده.حتی اگرچند کیلومتر باشه که ۶-۷ ساعت زمان ببره.مامان گلم خونمون رو کرد مثل دسته گل.دستش درد نکنه.قربونش برم.یعنی منم میتونم برای یونا چنین مادری باشم.فداکار, مهربون, دلسوز, با محبت و... و... و... هر چی خوبی تو دنیاست رو مامان من داره.الهی قربونش برم.

بابایی مهربونم مامانی عزیزم جاتون خیلی خیلی خالیه.

یونا هم امروز رفت پیش پرستار.این چند روز کلی بهش پیش مامان اینا خوش گذشت.فلفل کلی فلفلی کرد برای خودش.قربونش برم تو خیابون بودیم اشاره به یه طرف میکرد و اووم اووم که بریم اون طرف.نگاه کردم دیدم اسباب بازی یا چیز جالبی که یونا رو جذب کرده باشه نیست.گفتم پسرم چی میخوای؟

گفت:عشهی(عرشیا) گوم... .

نگاه کردم دیدم یه پسر کوچولو همسن عرشيا تو یه ماشينه و سرشو آورده بیرون یونا رو نگاه میکنه و پسرم از دور فکر کرده عرشیاست و میخواد بره پیشش.

اینقدر قشنگ با عرشیا بازی میکنه.عرشیا قایم میشه دنبالش میگرده و صداش میکنه عشهی گوم عشهی گوم... .

پسرم همه صحبتها رو متوجه میشه.یونا اینو بده بابایی... .میره میده.آقا فلفلی شده برای خودش.

عاشق ددده رفتنه.هنوزم نسبت به بچه ها حسودی نداره و دوستشون داره.نفسه.روز به روز نفستر میشه.

کاری که میدونه خوب نيست و وقتی انجام میده ما اینجوری میشیم با خنده انجام میده و تکرارش میکنه و نگاه میکنه ببینه چیکار میکنیم.انگشتو ميزنه به چشمش.دستشوميگيرم و ميگم: نه نكنه... .

غش خنده ميشه و باز اينكارو تكرار ميكنه كه من دستاشو بگيرم و بگم نه نكنه... .فكر ميكنه بازيه.

وروجک تو خیابون گوشی میذاره کنار گوشش راه میره و میگه أدده... و صحبت ميكنه.مثل آدم بزرگها.

فلفل/فروشگاه رفاه/در حال جلو بردن چرخ و هان نان كردن/

فلفل كاري و زرنگ

فلفل/فروشگاه رفاه/در حال فلفلي/

نفسه اين پسر به خدا

+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 مهر1386ساعت 9:20 قبل از ظهر  توسط یونا, مامان لیلی و بابا سعید  |